تبليغاتX
لالایی برای بچه های بزرگسال

































لالایی برای بچه های بزرگسال

داستان های کوتاه

سلام بر همه دوستان

مدتی بود که می دیدم بعضی از داستان های من گاهی عینا" و گاهی با قدری تغییر جزئی در بعضی از وبلاگ های دیگر و یا نشریات چاپ می شن و از آنجائیکه قانون کپی رایت نیز چندان در ایران رعایت نمیشه با خودم می گفتم که پیگیری قضیه هم نمی تونه مفید فایده باشه.

در اصل هدفم این بود که وقتی داستانها به حجم قابل ملاحظه ایی رسیدن چاپشون کنم که الان رسیده ان و همه این عوامل سبب شد که داستان ها رو تماما" در کامپیوتر شخصی ام ذخیره کنم تا سر فرصت برای چاپشون اقدام بشه ولی حتّی اگر هم شرائط برای چاپشون فراهم نشه یه تعداد ازشون رو در حد ده جلد دستی تکثیر می کنم و به دوستانی که بهشون قول دادم هدیه و تقدیم می کنم.

به هر حال اگه عزیزی تمایل می داشت اون قبلی ها رو بخونه تا حالا خونده  و به همین دلیل فکر نکنم جای گله ایی باشه    با عرض شرمندگی اون داستان ها تا زمان چاپشون دیگه قابل دسترسی نیستن.

بعد از نوشتن داستان جنگجوی پیر مدتها بیمار بودم یعنی می خوام بگم بدجوری اون داستان انرژی من رو تخلیه کرد و توانم رو گرفت به لطف خدا کمی بهتر شده ام و گاهی براتون بازهم داستان می نوسم ولی به همون سبک و سیاق قبلی وقتی شروع کردم به نوشتن باید برید توی فهرست آرشیو وبلاگ و اونجا پیداشون کنین  این صفحه اول رو فقط می ذارم برای درد دل های خصوصی با شما عزیزانم   جا داره از چند تا از دوستان که خیلی به من لطف داشتن تشکر کنم و ازشون بخوام باز هم همراهیم کنن (تقدم و تاخر اسامی ربطی به مقدار ارادت من به شخص بخصوصی نداره من مخلص همگی هستم و سر تعظیم جلوی همه فرود میارم) نسرین خانم سمیه خانم نگار خانم مرضیه خانم آقا مرتضی عزیز دل مهراوه خانم آقا سیاوش صنم خانم پریسا خانم من از شما خیلی انتظار دارم خیلی وقته دوستیتون به من ثابت شده سایر عزیزان هم دربست کوچیکشون هستم افتخار می دید بهم سر بزنید و البته من هم خدمت خواهم رسید. می تونین این وبلاگ رو ادامه اون قبلی بدونین و می تونین یه وبلاگ جدید فرضش کنین صاحب اختیارین به امید دیدار./.

پی نوشت مورخه ۱۱/۱۲/۹۰ : امروز یکی از دوستان بسیار عزیز برام کامنت خصوصی گذاشته بود و ازم سوال کرده بود این نظر رو با این متن...رو شما برای من گذاشتی چون آدرس وبلاگ شما رو داره ؟ به اون دوست عزیز عرض می کنم که خیر از جانب من نبوده و ضمنا" به اون بی معرفتی هم که الان یه چند وقته که این کار بد و زشت رو یاد گرفته و با آدرس من به دیگران پیام می فرسته از ته دل میگم که از این کارش راضی نیستم و حلالش نمی کنم نکن آقا یا خانم نه چندان محترم. به هر حال روحیات و اخلاق نوشتاری من برای دوستان روشنه و من خوشحالم که هر نظری رو با آدرس من باور نمی کنن که از طرف منه.

پی نوشت مورخه ۱۲/۱۲/۹۰ :چند نظر خصوصی داشتم از طرف چند نفر از عزیزان حاوی گله و ابراز ناراحتی از اینکه فلانی تو با حذف وبلاگ لالایی برای بچه های بزرگسال قبلی باعث شدی که نظراتی رو که ما در کمال احساس برای داستان هات گذاشتیم هم از بین بره . چی بگم حرف حساب جواب نداره من فقط می تونم بگم شرمنده ام راست میگین بعضی از نظریاتتون الحق من رو به فکر فرو می برد و گاهی هم به گریه می انداخت گاهی هم باهاشون می خندیدم و شاد می شدم باعث می شدن که فکر کنم توی این دنیا که هم میشه بزرگ فرضش کنی و هم کوچیک خیلی ها رو دارم خیلی ها که اگه یه روز بشنفن که کتابم چاپ شده خوشحال میشن و اگه یه روز خبر فوتم رو بشنفن ممکنه دلشون بخواد فاتحه ایی برام بفرستن و یا در مراسم ترحیمم شرکت کنن یعنی با شادیم شاد میشن و با غمم غمگین که شدن در هر دو صورتش شدن     با شادی هام شاد می شدن و با غمهام غمگین .

ببخشید منو چکار می تونستم بکنم؟ داستان هام داشتن از اینطرف و اونطرف سر در میاوردن   کسی که خدا بچه ایی بهش میده دوست داره که بزرگ شدنش رو توی آغوش خودش ببینه  داستان هام برای من حکم بچه هام رو داشتن نمی تونستم به سرقت رفتنشون رو ببینم    نظرات گرامی شما رو که نمی تونستم چاپ کنم من اون نظرات زیبا رو حذفشون نکرده ام من حافظه خوبی دارم خیلی هاشون توی ذهنم حک شده ان توی قلبم جا گرفته ان موزه ایران باستان هم عتیقه هاش رو اونجوری که من در قلب و ذهنم نظرات شما رو ثبت می کنم آثار خودش رو حفظ نمی کنه علی الخصوص اون چیزهایی رو که در داستان جنگجوی پیر برام نوشته بودین رو فراموش نمی کنم مطمئن باشین .

هیچ بنده ایی خالی از خطا نیست شما که بزرگواری شما که عزیزی شما که با لطف و محبت هستی بگذر از این خطای من ببخش دوستت رو  

پی نوشت مورخه ۱۴/۱۲/۹۰ : دو نفر از دوستان برام نوشته اند که فلانی چرا حجم کارت کم شده ؟باید چند روز صبر کنیم تا یه قصه کامل در وبلاگ لالایی ازت ببینیم؟   به اون عزیزان و همینطور سایر عزیزان سلام و عرض ادب می کنم و میگم خوب من سه تا وبلاگ دارم که بعضی هاشون خواننده مشترک دارن و بعضی ها فقط به مطالب یک یا دوتا شون علاقه نشون میدن و وقت من باید بین همه این سه تا تقسیم بشه و توی هر سه تاشون مطلب جدید بذارم و باز باید وقت بذارم و نظرات گرامی خود شما عزیزان رو پاسخ بدم و بعد باز هم باید وقت بذارم و بیام توی وبلاگ های خود شما عزیزان و مطالبتون رو بخونم و نظر بذارم   روزی حدود پنجاه ایمیل رو هم بخونم و به بعضی هاشون هم پاسخ بدم و روزی یه چند خطی هم کتابی رو که در دست ترجمه دارم رو ترجمه کنم    در کنار این مسائل وضائفی رو هم که به عنوان یک سرپرست خانواده دارم رو هم انجام بدم و به کارهای اداری ام هم برسم    واقعا" یادم نیست آخرین باری که نشسته ام یه بازی فوتبال رو کامل تماشا کرده ام یا با کامپیوترم یک دست شطرنج بازی کرده ام کی بوده تازه باید یه مقدار پیاده روی روزانه هم داشته باشم تا باز روی تخت بیمارستان نیفتم و قلب نیم بندم بکار خودش ادامه بده (هر چند که ممکنه زیاد خوشایند بلانسبت کسانی نباشه) بگذریم امیدوارم سایه تون کم نشه

پی نوشت مورخه ۳۰/۱/۹۱ : تا بحال سه نفر از عزیزان یعنی خانم نگار و خانم مهراوه و خانم بهنوش درخواست کرده اند که داستانی را با موضوع انتخابی ایشان بنویسم که دستورشان اجرا شد اگر دیگر عزیزان نیز چنین درخواستی دارن بفرمایند به دیده منّت دارم

پی نوشت مورخه ۲۰/۲/۹۱ : گاهی پیش میاد که یک نویسنده یا کسی که خیال می کنه نویسنده است چیزی رو می نویسه که خودش خیلی باهاش حال می کنه یجورایی بجایی جوهر از خون خودش انگاری مایه می ذاره من در این مدتی که وبلاگ نویسی رو شروع کرده ام یعنی از بهمن سال ۸۹ که وبلاگ لالایی برای بچه های بزرگسال رو باز کردم (البته سری قبلیش رو) تا زمان حال یه چند باری این احساس بهم دست داده یکبار زمانی که داستان جوجه ام کو رو نوشتم و یکبار زمانی که داستان جنجگوی پیر رو نوشتم در پایان داستان جنگجوی پیر که اصلا" مریض شدم و حتّی تصمیم گرفتم دیگه ننویسم ولی اصرار و تشویقات بعضی از دوستان و همینطور اعتیادی که خودم به نوشتن پیدا کرده بودم سبب شد که باز هم قلم و یا به عبارتی کیبورد رو دستم بگیرم .

به عرضتون برسونم که یکبار دیگه هم این حال رو تجربه کرده ام حتما" می دونید که در وبلاگ دومم دارم یه رمان می نویسم یه رمان علمی تخیلی به اسم پرواز به فراسوی رویا  که شرح سفر در زمان یک پروفسور رشته فیزیک آمریکائیه به نام ایتان فارست که بر می گرده به زمان لطفعلی خان زند و اونجا ماجراهایی عجیب براش پیش میاد    تا امروز که دارم این جملات رو براتون می نویسم به صفحه ۷۹۵ این رمان رسیده ام . این رمان خواننده زیادی نداره و اگر هم داره بجز نسرین خانم کسی بصورت پیگیر مطالعه اش نمی کنه ولی من یه پیشنهاد دارم براتون برید و این رمان رو از صفحه ۷۷۰ تا صفحه ۷۹۵ بخونید اندازه صفحاتش کوچیکه زیاد وقتتون رو نمی گیره بیست و پنج صفحه بیشتر نیست این صفحاتی که من دارم میگم برید و بخونیدشون (البته خواهش می کنم) خوب اگه همه رمان رو بخونید که دیگه خیلی خوشحال میشم ولی با خودم میگم وقت و حوصله زیادی می خواد خوندن همه اش    این چند صفحه یه جورایی ... چی بگم اگه خودتون بخونید بهتره تا من بیشتر توضیح بدم 

پی نوشت مورخه ۲۴/۲/۹۱ : مدّتی بود که یکی از دوستان بهم سر نمی زد صنم خانم رو میگم شما اسمش رو توی لیست لینکم می بینید به همین اسم لینکش کرده ام.

آره صنم خانم از دوستان خانوادگی آقا سیاوشه آقا سیاوش عزیز نویسنده وبلاگ شبهای تنگکه که ایشون هم به همین اسم یعنی شبهای تنگگ اسم وبلاگشون رو لینک کرده ام    صنم خیلی دختر جالبیه شوخ و شنگ و ورزشکار و همه چی تموم وقتی میگم جالب دلیلش اینه که مثلا" من رو لینک نکرده خودش ولی وقتی که یکبار در یک پستی به نام دوستان وبلاگ در لالایی قبلی ازش یاد نکرده بودم ازم گله مند شده بود و وقتی که بهش گفتم آخه دختر مگه تو من رو لینک کردی که من هم تو رو لینک کنم و ازت هم یاد کنم؟ در جوابم نوشت من ننوشتم که ننوشتم تو باید منو لینک کنی مگه من بوی نفت میدم؟ ببین تعبیر رو خلاصه صنم حال می کرد با وبلاگ من و خیلی هم باهام شوخی می کرد .

یه رابطه عاطفی قوی داره صنم خانم ما با خانواده آقا سیاوش عزیز دل ما حالا نمی خوام زیاد وارد اون مقوله بشم اینکه دلم خیلی سوخته برای این بود که چون مدّتی بود که صنم برام کامنت نمی ذاشت برای سیاوش نوشتم صنم کجاست چی شده چرا خبری نیست ازش و سیاوش هم از جواب طفره می رفت تا اینکه دیشب باهام تماس گرفت و گفت فلانی صنمی تصادف سختی کرده و مدّتیه توی کماست نزدیک یکماهه که توی این وضعیته و دکتر ها ازش تقریبا" قطع امید کرده اند    راستش خیلی دلم سوخت آخه خیلی دختر با محبت و خوبیه این صنم من براش دعا کرده ام و می کنم شما هم بکنید    امن یجیب المضطره اذا دعا و یکشف السو خدایا بحق مظلومیّت آقام علی علیه السلام این دختر رو شفا بده همه بگین آمین

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 14:4 توسط فرهاد مهربینا|


كد قالب جدید قالب های پیچك